|
چادرسياه روي سرت،مثل اينكه … آه مهتاب مي شوي وسط يك شب سياه من حوض مي شوم و تو لبريز مي شوي حالا طلوع ميكني از مشرق گناه خورشيد مي شوي و مرا خيره ميكني مهتاب مي شوم كه فقط هي تو را نگاه گفتي غروب هم كه بيايد نميروي اما غروب آمد و رفتي و هيچگاه… دختر تمام كوچه ي مان را قدمزنان با چشمهاي خيس و نگاهي كه گاهگاه با چشمهاي منتطرم مي نويسمت چادر سياه روي سرت مثل اينكه آه…
N
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:47 توسط فرزاد |
|