|
یادم تو را فراموش! |
مرا، ياد ترا، فراموش شرط عشق شرط هميشه آنكه باخت : عشق را باخت آنكه برد : هميشه را برد دختر : مرا ياد پسر : مرا ياد آن شرط بسته شد چيزي شكسته شد!
N
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:30 توسط فرزاد |
|
تعمیر گاه عشق |
خیلی دردناکه!نظر شما چیه؟
وقتي با زنم
N
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:28 توسط فرزاد |
|
حجله |
سه روز در گلدان بودي دميده بر پنج شاخه ي گل مريم و ما آبت را عوض نكرديم عطر دختر در مشام تو، اما _ هنوز پيچيده. چه پيچيده است زندگي با قنداقه اي خيالي در ايوان : - بي بي - شاه - سرباز! پدر سيگاري مي پيچيد و دود شكل حلقه ي نامزدي است!
N
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:24 توسط فرزاد |
|
دروازه ی قرآن! |
وقتي كه عشق، ممنوع ست چه تنگ است جاي بوسه در دهان تو وقتي كه بوسه نيز! جنگ تن به تن دندانها چه تماشايي است. خفتن تعريف ايستاده بيداري گفتن نيز، كاري. آه عاشقم كن خدايا به دانه ي فلفل سياه كه عشق اگر ممنوع نبود : هندو از پايين لبش نمي گذشت و _ حافظ از دروازه ي قرآن!
N
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:23 توسط فرزاد |
|
آدمک برفی |
با اولين برف به بام خانه ي تو مي آيم مرا مي روبي به درگاهت مي افتم دستهايت به من جان مي بخشند آدمك برفي مي شوم و با خنكايم از پله هاي مرطوب لبت پايين مي روم آه چه زيباست جغرافياي تنت اي هميشه ي برفي افسوس آب شدم با تو نگفتم حرفي!
N
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:21 توسط فرزاد |
|
یه پست سفارشی! |
وقتی داشتم میزدم بیرون با فرزاد تماس گرفتم و بهش تاکید کردم که دارم میرم وبلاگت رو به گل بشونم!این شعر رو برام خوند.گفت از زبون من بنویس و در ضمن گفت حتما قید کن که اسمش هست:
سنگ قبر آرزو در رهگذر نوزده زمستان عمر فقط یک خاطره ی برفی ذهنم را هرچند به تلخی روشن می کند و آن روزی بود که قدم هایم را بر روی برف های بکر تا گور یک دوست شماره می کردم
N
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:18 توسط فرزاد |
|
... |
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد
N
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:11 توسط فرزاد |
|
سلامی چو بوی خوش آشنائی |
سلام به دوستای گلم و تمامی اهالی آتشین جهنم
از اونجایی که مدیر وبلاگ گفته خودم رو نمی تونم معرفی کنم.فقط گفته که بگم اسمم یلداس! شما میتونید منو یلداجان صدا کنید. در ضمن جناب مدیریت خورد خاکشیر شده تو خونه افتاده! حالش اصلا خوب نیس.براش دعا کنید.البته فکر می کنم اگه دعاتون مستجاب بشه منو از اینجا بندازه بیرون. به هر حال فعلا باید منو تحمل کنید! تا پست بعد بدرود
N
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:9 توسط فرزاد |
|
درد دل با خودم |
دلم گرفته از آدمایی که میگن دوست دارم اما معنیشو نمیدونن
از آدمایی که میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن از اونایی که زیر بارون برات میمیرن و وقتی آفتاب میشه همه چی یادشون میره! با تمام این حقایق اعتراف میکنم که حق با بیژن مرتضوی بود:به من چه کوچه باغ شعر سهراب؟ نظر شما چیه؟
N
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:16 توسط فرزاد |
|
روزای پر از کسالت |
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هرکه با ما بود از ما می گریخت چند روزیست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفال می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
N
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:8 توسط فرزاد |
|