|
وداع |
قبلش خدمتتون بگم که این قشنگ ترین و تاثیر گذارترین شعری بوده که تو زندگیم شنیدم.حتما نظر بدین.ممنون میشم.
می روم خسته و افسرده و زار
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:31 توسط فرزاد |
|
خوبه به یادتون بیاد! |
مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند . سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:26 توسط فرزاد |
|
فعل مجهول |
بچّه هاصبحتان بخير….سلام….. درس امروز فعل مجهول است. فعل مجهول چيست، مي دانيد؟ نسبت فعل ما به مفعول است ! در دهانم زبان چو آويزي در تهيگاه زنگ مي لغزيد صوت ناسازم آنچنان كه مگر شيشه بر روي سنگ مي لغزيد ساعتي داد آن سخن دادم حق گفتار را ادا كردم تا زاعجاز خود شوم آگاه «ژاله» را زان ميان صدا كردم ژاله از درس من چه فهميدي پاسخ من سكوت بود و سكوت ده جوابم بده كجا بودي؟ رفته بودي به عالم هپروت؟! خنده ي دختران و غرّش من ريخت بر فرق ژاله چون باران ليك او بود ، غرق حيرت خويش غافل از اوستاد و از ياران خشمگين ، انتقام جو گفتم بچّه ها گوش ژاله سنگين است دختري طعنه زد كه نه خانم درس در گوش « ژاله » ياسين است باز هم خنده ها و همهمه ها تند و پيگير مي رسيد به گوش زير آتشفشان ديده ي من ژاله آرام بود و سرد و خموش رفته تا عمق چشم حيرانم آن دو ميخ نگاه خيره ي او موج زن در نگاه بي گنهش رازي از روزگار تيره ي او آنچه در آن نگاه مي خواندم قصّه ي غصّه بود و حرمان بود ناله ای کرد و در زبان آمد با صدايي كه سخت لرزان بود: « فعل مجهول » فعل آن پدري است كه دلم را زغصه پر خون كرد خواهرم را به مشت و سيلي كوفت مادرم را زخانه بيرون كرد شب دوش از گرسنگي تا صبح خواهر شير خوار من ناليد سوخت از تاب تب برادر من تا سحر در كنار من ناليد ازغم آن دو تن دو ديده ي من اين يكي اشك بود و آن خون بود مادرم را دگر نمي دانم كه كجا رفت و حال او چون بود هق هق گريه بود و ناله ی او شسته مي شدبه قطره هاي سرشك چهره ي همچو برگ لاله ي او ناله ي من به ناله اش آميخت كه غلط بود آنچه من گفتم درس امروز قصّه ي غم تست تو بگو من چرا سخن گفتم؟ « فعل مجهول » فعل آن پدري است كه ترا بي گناه مي سوزد آن حريق هوس بود كه در او مادري بي پناه مي سوزد…!
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:23 توسط فرزاد |
|
مسابقه |
دوستان گلم سلام
خیلی وقت بود مطلب جدید نذاشته بودم تا اطلاع ثانوی هم وضعیت به همین منوال میمونه چون موقع امتحانامه و دارم یه کار جدید رو شروع می کنم.یه مسابقه براتون گذاشتم.جایزه اش از هندونه ی یلدا هم گنده تره! فقط کافیه بگید که شهر زیر از کیه؟ و در مورد کدوم شخصیت داره صحبت میکنه؟ (یه راهنمایی واسه تنبلا! یه شخصیت سینماییه) اسی تیغ زن تا حالا هیچکسُ با تیغ نزده!
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:17 توسط فرزاد |
|
به سلامتی هرچی با مرام! |
اگه گوشت با منه
یه سری به این خاطرخوا بزن که بدجوری کلافته! نمیدونم شنفتی یا نه: می گن عمو حافظ تو پیاله عکس طرفو میدیده! منم پی همین آدرس اومدم که حالا قدمام ماله خودم نیس! د نخند! با وفا! ما خیلی وقته تلوتلو خوردتیم! باهام حرف بزن! بگو اگه حافظ خالی بسه باشه اگه اونور این استکانم سراغم نیای اونوخ کجای این زمونه ی زهرماری پیدات کنم؟ اما تو با معرفت تر از این خیالای خامی حتم دارم یه تک پام که شده این ورا پیدات میشه! پس بی حرف پیش وعدمون ته همین بطری!!!
N
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 14:36 توسط فرزاد |
|
خورشیدی! |
شبا که خسته و کوفته میام کپه ی مرگمو بذارم
واسه چند دقیقه شبیه خودم میشم! حس رقیق شاعرانم گل میکنه! مث زمون بچگی که تو رختخوابم خورشید می کشیدم! سر رو بالش میذارمو می دونم که واسه نرم بودنش دست کم سه تا مرغ تک طلا نفله شدن! آدمیزاد همیشه واسه راحتی خودش زندگی رو شهید کرده... تو همین فکر و خیالام که هفتمین پادشاه ستمگر سر میرسه و منو وسط میدون خواب گردن میزنه! صبح که بیدار میشم به فرو رفتگی جای سرم رو بالش نیگا می کنم صدای جوونیای مادرم تو گوشم زنگ میزنه که: باز جاتو خیس کردی؟
N
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 14:29 توسط فرزاد |
|
می خوامت! |
می خوامت!
این خلاصه ی تموم شعرای عاشقانه دنیاس! تو این زمونه ی سلف سرویس مجال این نیست برم تو عالم هپروت چشمات رو به فانوسای یه بندر دور افتاده تشبیه کنم که بی قرار برگشتن ماهیگیراشه! یا مثلا بگم که دستات مث کلبه ی امنی تو دل یه جنگل انبوهه واسه زندونیه فراری اگه تو این روزگار فرصت شنیدن جواب سلامت رو داشته باشی باس کلاتو بندازی هوا دیگه چه برسه به رد و بدل کردن دل و قلوه که این روزا کالای ممنوعن! بذار در گوشت بگم: میخوامت! این خلاصه ی تموم جرمای عاشقونه ی دنیاس!
N
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 14:22 توسط فرزاد |
|
امروز اینجا بارون اومد ... اتاقی که من توی هستم یه در داره به سمت حیاط پنجره هم کنار در باد از لای درزهای در به پرده میخورد و آروم تکونشون میداد پشت پرده هم هوا ابری بود صدای چیک چیک بارون روی برگا و خاک باغچه عالی بود ... عالی بعد هم شروع صبحانه با عطر چای داغ و بخارش و چسبیدن به بخاری و تصور کردن سردی بیرون همه نورها ملایم بود ... هیچ چیز زننده نبود و چشم رو اذیت نمیکرد... روان ... آرام... رئوف ... پر انرژی.
N
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 18:41 توسط فرزاد |
|