|
حرفایی که هیچ جا نشنیدی! |
حس تنهايي اين بار وقتي به سراغم آمد كه سرفه كردم و ديوارهاي اتاق انعكاس صدايم را به من بازگرداندند. مثل عكس ماه زير ضرب امواج دريا له شدم اما دوباره خودم را شكل دادم.خاطرات باز به دادم رسيدند. خاطره ها مثل برگ هاي شناور در رود،فضاي خاكستري و يخ زده زمستان تنهايي ام را براي لحظاتي شكستند.بگو به ياد چه افتادم؟ راز نوستالوژي سال هاي كودكي براي من كه طعم داشتن پدر و مادري مهربان را چشيده ام شايد در تك سرفه هاي عمدي ام نهفته بود. كه با نگاه كردن در چشم هاي آن ها در انتظار واكنشي بودم.ديدن چهره ي پدر و مادرم وقتي همدردي شان را دريافت مي كردم زيباترين احساس انساني را در من بر مي انگيخت.من تنها نبودم. پنجره را باز مي كنم.باد سردي داخل اتاق مي شود.هر روز اتفاق مي افتد.وقتي حس تنهايي به سراغم مي آيد مثل برگ خشكيده اي در باد مي گذارم ذهن مرا به هر كجا مي خواهد ببرد. گاهي صحنه اي در برابر ديدگانم ظاهر مي شود،زخمي بر عاطفه! آن زمان انگار در من برف مي بارد.مثل گل ياسي مي شوم كه در نيمه خوابش ناگهان تگرگ باريده و خواب زده شده است. درباره اين تصويرها چيزي نمي توان نوشت.براي همين صفحه ي كاغذ سفيد مي ماند به نظرم بعضي وقت ها خاطره هاي خاموش قشنگ ترند.هميشه كه نبايد كلمات را ميانجي كنم،قطره هاي اشك گاهي پر از حرف هاي نگفته مي شوند. اما لحظه هاي بي شماري هم هست كه به بهانه هاي كوچك احساس خوشبختي كرده ام.درست مثل نوزادي شده ام كه با چراغ هاي روشن لوستر به وجد آمده و فراتر از نيازهاي طبيعي،فراتر از طلب پستان مادر صداهاي آوازگونه اي از دهانش بيرون مي آورد. اين ها خاطراتي نوشتني اند.مثل وقتي مادرم مرا به چاي دم كرده صبح گاهي دعوت كرد،وقتي با دستان ظريفش فنجان چاي را روبرويم مي گذاشت حافظه ام عكسي يادگاري از او گرفت. سردم شده،پنجره را بايد ببندم.وقت دم كردن چاي است.سكوت اتاق به زودي خواهد شكست.افطار نزديك است.عزيزانم در راهند وخاطره هايي در انتظار خلق شدن هستند.
N
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:5 توسط فرزاد |
|
حال من |
حال من مث گنجيشك توي برف مث قمري توي باد مث خواب آدمك تو كتابا بي سواد مث قطره هاي سرگردون بارون توي باد مث انگشتر بي عقيق افتاده تو خاك حسرت برف نشسته روي ديوار حياط يا دروغ گنگ روشده واسه آدم پاك مث اون راه نرفته تو كوير وحشي ام كه تنش حسرت يك عبور رو فرياد ميزنه مث ترس شنبه هاي بي قرار مدرسه هميشه حس عجيبي توي رگ هاي منه مث رفتن تا عدم مث پائيز تويه باغ مث فكر ديدنت وقتي بي نوره چراغ
N
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:22 توسط فرزاد |
|
دل دریایی |
بار الهي به من بياموز كه عشق تو مشق شبم باشد ومهر تو بر لبم خدايا عشق بيستون در پيش دارم ومن تيشه ام فقط لطف توست كه بي لطف تو هيچم و بي عشق تو پوچ پس كندنش با تو شهرتش با من خدايا عشق درياست و بر دريا زدن دل مي خواهد وبي لطف تو هيچ ناخدايي به سلامت برنمي گردد پس دريا رفتنش با تو دل دريائيش با من
N
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:20 توسط فرزاد |
|
منت کشی |
به من نكاه كن واسه ي يه لحظه نگات به صد تا آسمون مي ارزه نگاه كني روياها رنگي ميشن ستاره ها به چه قشنگي ميشن من از خدامه بكشم نازتو تا بشنوم يه لحظه آوازتو من از خدامه پيش تو بمونم جواب حرفاتو خودم بخونم من از خدامه بمونم ديوونت سر بذلرم رو شهر امن شونت من از خدامه بموني كنارم من كه به جزتو كسي رو ندارم من از خدامه كه نباشه دوري فقط دلم ميخواد بگي چه جوري من از خدامه كه يه روز دعامون بره تو آسمون پيش خدامون يه جشن نقره اي با هم بگيريم به عشق اينكه هردومون اسيريم به عشق اينكه بعد از اون همه درد خدا يه بار نگاهي هم به ما كرد
N
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:15 توسط فرزاد |
|
خاطرات اون روزا! |
داره پائيز ميرسه باز دل من غصه داره شبا تنها شدنم خاطره يادم مياره خاطرات سال پيش تو ذهن من سر مي خوره قصه آشنائيمون توذهن من بر مي خوره چند سال پيش اين روزا رفته بوديم به مهموني همه زندگيمون چشمك و رقص و شيطوني بازي يه قل دو قل با دختراي دم بخت! حالا بختا واشده آخر بازي شده سخت يكي از سنگاي بازي تو دلم گم شده بود اسم هم بازيامون دختر مردم شده بود! اينارو مي نويسم فك نكني عاشق بودم نمي دونستم عشق چيه فقط يه كم سرتق بودم ديدم از مهمونيا نوني به من نمي رسه بستم بند كفشمو براي درس و مدرسه سنگ دوم گم شدش يه روز تو زنگ هندسه راستش از شما چه پنهون خيلي هل كرده بودم توي حوض خونتون باز دسته گل كرده بودم خير نديدم اون روزا از دوتا سنگ اولي اومدم هزارويك شب آشنا شدم با علي روزايي برام گذشت كه هركدوم يه سالي بود توي شب نشيني جاي دختر مردم خالي بود! چند سالي اونجا نشستم شعر نوشتم با علي سنگ قبر آرزو يا قصه ي شازده پري شعراي كوچه بهاري شعر پاييز و سفر سفري كه ده شبش گريه مي كردم تا سحر نمي شد به تو بگم آخه تو هم خسته بودي يه روز اومدم مغازتون بگم،بسته بودي حرفامونو باز ميذاشتيم روذغال قليون چشامو مي بستم و زمزمه مي كرد علي جون! "علي كوچولو،علي بونه گير" باز مي خواس شعر بخونه مي گفتم قليونو بگير! علي مي گفت عاشقه منم مي گفتم زهر مار! تا يه روز دست ما روشد توي كوچه ي بهار! سنگ چارم رو زدم به قلب يك عشق شرور ديگه شعرام شده بود پر از بهار و كوه نور ديگه از كوه و حوادث نمي گم واسه شما اگه مي خوايد بدونيد بريد به كوه يكشنبه ها! شده بود يكشنبه هام مث جمعه ي علي دوتا مرد ساده دل با كلي حرف و تعطيلي من مي رفتم با علي علي همش دنبال من خيابون و قلم و شعراي بي زوال من ظهر هاي گرم تابستون با علي دنبال يار كلي خنديديم با هم سر يه ليوان آب انار! علي مي گفت آب انار سفت مي كنه،جم ميكنه! من ميگفتم بي خيال غصه هاتو كم ميكنه خلاصه آخرشم ميومديم سفره خونه هوا كه تاريك مي شد منم ميرفتم به خونه حوصله مون سر مي رفت بعد ناهار و عصرونه علي مي گفت قليون با رضا صافكار بكشيم من مي گفتم كه بريم گلشهر و خوانسار بكشيم كاش ميشد كه تا همينجا شعرو ديوار بكشيم داره پائيز مياد و دلم دوباره تنگ شده خنده هام كم شده و اشك چشام قشنگ شده سنگ سوم چي شده خودم هنوز نمي دونم توي گردنم بودش مث رگ و استخونم دادمش دست علي ازش نگهداري كنه اميدوارم ايندفه خوب امانت داري كنه نشه مث عشقي كه حسرتش به دلم نشست مث سنگ پنجمي كه قلب شعرمو شكست!
N
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:21 توسط فرزاد |
|
نقل مکان |
كوچه از فاصله ي دور به من مي نگرد واذان گو هرشب نغمه اي ميخواند روي آوار فروريخته بر خانه ي ما تك تك ساعت بيداد به من مي گويد كوچه آماده ي پرپر شدن است وتو بايد بروي من به دنبال تو افسرده،قدم آهسته مي رسم بر در افسانه ي ما بر در خانه ي رويايي و پرنور شما با لگد آهسته به در مي كوبم تا گشايي در را روي اين مست پريشان شده ي بيچاره تو ولي در خانه غرق يك زمزمه ي تلخ و غم انگيز هستي قصه ي نقل مكان! در هياهوي زمان!
N
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:11 توسط فرزاد |
|
تورااینگونه دوست می دارم |
تو را به جای همهی زنانی که نمیشناختم، دوست میدارم جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ تو را دوست میدارم
N
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:24 توسط فرزاد |
|
از خدا فقط یه چیز میخوام! |
من از خدا خواستم،
N
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:15 توسط فرزاد |
|
آخرین لحظه دیدار |
در اخرين لحظه ديدار به
N
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 16:11 توسط فرزاد |
|
جوانی |
از شمال محدود است،به آينده اي كه نيست به اضافه عمر پيري و سايه مخوف ممات از جنوب به گذشته پوچي پر از خاطرات تلخ گاهي اوقات شيرين مشرق،طلوع آفتاب عشق،صلح با مرگ شروع جنگ حيات مغرب،فرسنگ ها از حيات دور،آغوش تنگ گور غروب عشق ديرين اين چه حدوديست،آيا شنيده اي و ميداني؟ حدود دنياي متزلزلي است موسوم به:جواني
N
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:16 توسط فرزاد |
|
باران عشق |
شوره زاري بود برهوت كويري تفتيده،لم يزرع! وبوته خاري خشك به دشت تنهائي،متروك! نه آبي،نه دورنماي كاذب سرابي! اميد درخت بي باري بود كه نبود! عشق گلبوته اي بود كه نبود. تنها بوته خاري خشكيده بود كه بود! اسير دست بادهاي سرگردان! خيال سرسبزي گم،آرزو ناپيدا نه شوري بود مگر شوري شوره زار! نه شوقي بود مگر شوق كوير تشنه و بوته خار به آب،باران،باراني كه نبود! برآمد ابري باردار برفراز كه با خود داشت يك رمز،يك راز باران باريد به:كوير،دشت،بوته،خار پيام عشق بود راز اين باران،رمز ابر گريان باريد و نويد اميد گشت و بود اين بارنده باران جوانه زد خار خشك،برآورد از شگفت غنچه اي،گلي، با بوي مشك! معطر كرد تن صحرا مشام جان دميد اميد به كالبد خشكيده خار كه عشق بود اين باران عشق
N
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:8 توسط فرزاد |
|
بازگشت |
ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلخ تا نيمه شب به ياد تو چشمم نخفته است اي مايه ي اميد من،اي تكيه گاه دور هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت احساس قلب كوچك خود را نهان كنم بگذار تا ترانه ي من رازگو شود بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم تا بر گذشته مي نگرم،عشق خويش را چون آفتاب گمشده مي آورم به ياد مي نالم از دلي كه به خون غرقه گشته است اين شعر،غير رنجش يارم به من چه داد اين درد را چگونه توانم نهان كنم آندم كه قلبم از تو به سختي رميده است اين شعر ها كه روح تو را رنج داده است فرياد هاي يك دل محنت كشيده است گفتم قفس،ولي چه بگويم كه پيش از اين آگاهي از دوروئي مردم مرا نبود دردا كه اين جهان فريباي نقشباز با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود اكنون من كه خسته از دام فريب و مكر بار دگر به كنج قفس رونموده ام بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند تا فتنه و فريب زجايم نيفكند تا دست آهنين هوس هاي رنگ رنگ بندي دوباره به پايم نيفكند
N
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 12:11 توسط فرزاد |
|
داستان دیوانگی من |
قصه ام را براي همه آن ها كه مي خواهند بدانند چگونه ديوانه شدم،مي گويم:در گذشته هاي دور،پيش از آنكه خدايان بسيار زاده شوند،روزي از خواب برخاستم،و دانستم كه همه ي نقاب هايم،نقاب هاي هفت گانه كه در زندگي هاي هفت گانه ام در زمين بر چهره زده بودم،دزديده اند.با چهره ي عريان در خيابان هاي شلوغ دويدم و فرياد زدم:دزد،دزد،دزدان ملعون! مردان و زنان بر من خنديدند و برخي هم ترسان و وحشت زده به خانه هاي خود پناه بردند. و چون به ميدان بزرگ شهر رسيدم،جواني بر سكويي ايستاده و فرياد برآورد:اي مردم،اين مرد ديوانه است! و چون سر بلند كردم تا در او نگرم،خورشيد براي نخستين بار بر چهره ي عريانم بوسه زد.اولين بوسه ي آفتاب بر اين چهره ي عريان،روحم از عشق خورشيد لرزيد.ديگر مرا به آن نقاب ها نيازي نبود.از خود بيخود شده فرياد زدم:احسنت،دست مريزاد دزداني كه نقاب هايم به سرقت برديد! اين گونه بود كه مجنون شدم،اما با اين جنون آزادي و رهايي را با هم يافتم.آزادي تنهايي و رهايي از پي بردن مردمان به هستي ام،چرا كه آنان كه بر هستي ما واقف گردند،برخي از بخش هاي وجودمان را به بردگي مي گيرند. اما به رهايي خود ديگر نمي بالم،چرا كه دزد گرچه در زواياي تاريك زندان باشد،باز از دوستان دزد خود در هراس است!
N
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:6 توسط فرزاد |
|
بمیرم |
در راه رسيدن به تو گيرم كه بميرم اصلا به تو افتاد مسيرم كه بميرم يك قطره ي آبم كه در انديشه ي دريا افتادم و بايد بپذيرم كه بميرم يا چشم بپوش از من و از خويش برانم يا تنگ در آغوش بگيرم كه بميرم اين كوزه ترك خورد!چه جاي نگراني ست من ساخته از خاك كويرم كه بميرم خاموش مكن آتش افروخته ام را بگذار بميرم كه بميرم كه بميرم
N
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 14:26 توسط فرزاد |
|
بی قرار تو |
بي قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه!بي تاب شدن عادت كم حوصله هاست مثل عكس رخ مهتاب كه افتاده در آب در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد؟ بال وقتي قفس پرزدن چلچله هاست بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است مثل شهري كه به روي گسل زلزله هاست باز مي پرسمت از مسئله ي دوري و عشق و سكوت تو جواب همه ي مسئله هاست
N
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:43 توسط فرزاد |
|
راز من |
هيچ جز حسرت نباشد كار من بخت بد،بيگانه اي شد يار من بي گنه زنجير بر پايم زدند واي از اين زندان محنت بار من واي از اين چشمي كه مي كاود نهان روز و شب در چشم من راز مرا گوش بر در مي نهد تا بشنود شايد آن گمگشته آواز مرا گاه مي پرسد كه اندوهت زچيست فكرت آخر از چه رو آشفته است بي سبب پنهان مكن اين راز را درد گنگي در نگاهت خفته است گاه مي نالد به نزد ديگران كو دگر آن دختر ديروز نيست آه،آن خندان لب شادان چه شد اين زن افسرده ي مرموز نيست گاه مي كوشد كه با جادوي عشق ره به قلبم برده افسونم كند گاه مي خواهد كه با فرياد خشم زين حصار راز بيرونم كند گاه ميگويد كه:كو،آخر چه شد آن نگاه مست و افسونكار تو؟ ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم نيست پيدا بر لب تبدار تو من پريشان ديده مي دوزم بر او بي صدا نالم كه اينست آنچه هست خود نمي دانم كه اندوهم زچيست زير لب گويم:چه خوش رفتم زدست همزباني نيست تا برگويمش راز اين اندوه وحشت بار خويش بي گمان هرگز كسي چون من نكرد خويشتن را مايه ي آزار خويش از من است اين غم كه بر جان من است ديگر اين خود كرده را تدبير نيست پاي در زنجير مي نالم كه هيچ الفتم با حلقه ي زنجير نيست آه،اينست آنچه مي جستي به شوق راز من،راز زني ديوانه خو راز موجودي كه در فكرش نبود ذره اي سوداي نام و آبرو راز موجودي كه ديگر هيچ نيست جز موجودي نفرت آور بهر تو آه،اينست آنچه رنجم مي دهد ور نه كي ترسم ز خشم و قهر تو
N
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:23 توسط فرزاد |
|