تبليغاتX
border="0">
عاشقانه های یک جهنمی - 1jahanami.BLOGFa.Com mi118.com
زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه میفهمیدی ...
عاشقانه های یک جهنمی


ستاره جون
يک شب خوب تو آسمون يک ستاره چشمک زنون خنديد و گفت : کنارتم تا آخرش تا پاي جون .... ستاره ي قشنگي بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون .... اما زياد طول نکشيد عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد ستاره رو دزديد و برد نا مهربون .... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بي همزبون ...!!! حالا شبا به ياد اون چشم مي دوزم به آسمون

N نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:49 توسط فرزاد |

ماهی جونم!
همزبون خوب من يه ماهي قشنگ بود
ولي امروز ميدونم دلش هميشه تنگ بود
ماهي تنگ بلور سنگ صبور من بود
زندون تنگ ماهي تنگ بلور من بود
چشماش يه حرفي ميزد انگار يه چيزي كم داشت اون پولكاي روشن رنگ غبار غم داشت
واي كه نميدونستم تاب قفس نداره
يه روز رفتم سراغش ديدم نفس نداره
براش گريه ميكردم ولي چشماش نميديد
انگار تو اون لحظه ها خواب دريا رو ميديد
انگار ميگفت كه ماهي توي دريا قشنگه
ماهي تنگ بلور يه ماهي دل تنگه

N نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 13:2 توسط فرزاد |

سیندرلا
سیندرلّا ! دیگه‌ خیلی‌ وقته‌ لنگه‌ کفش‌ِ تو ،
واسه‌ پای‌ همه‌ دخترای‌ شهر اندازه‌س‌ !
سیندرلّا ! تو خودت‌ بگو تو قلب‌ چی‌ داری‌ ،
که‌ تو هر نگاه‌ِ تو یه‌ دنیا دردِ تازه‌س‌ !

سیندرلّا ! واسه‌ چی‌ یکه‌ وُ تنها موندی‌ ،
سرِ چهاراه‌ِ پُر از بوق‌ُ چراغ‌ُ وحشت‌ ؟
سیندرلّا ! بگو شه‌زاده‌ی‌ عاشق‌ چی‌ شُد ،
که‌ تو تَک‌ موندی‌ تو بارون‌ِ سیاه‌ِ لعنت‌ ؟

سیندرلّا تو خیابون‌ در به‌ در !
سیندرلّا کفترِ بدون‌ِ پَر !
سیندرلّا توی‌ کوچه‌ها پلاس‌ !
سیندرلّا کوچه‌گردِ آس‌ُ پاس‌ !

سیندرلّا ! گریه‌هات‌ُ بده‌ من‌ ، خنده‌ بگیر !
حیف‌ِ چشمای‌ تو نیست‌ که‌ غرق‌ِ بارون‌ باشه‌ ؟
سیندرلّا ! غما رُ بده‌ به‌ من‌ شادی‌ بگیر !
آخه‌ حیفه‌ دخترِ قصّه‌ها گریون‌ باشه‌ !

سیندرلّا ! باورم‌ کن‌ ! من‌ همون‌ شه‌زاده‌اَم‌ ،
که‌ قرار بود بیادُ تو رُ از این‌جا ببره‌ !
سیندرلّا ! باورم‌ کن‌ ! من‌ همون‌ عاشقی‌اَم‌ ،
که‌ می‌خواد نازِ چشای‌ تو رُ با جون‌ بخره‌ !

سیندرلّا کفترِ بی‌آشیون‌ !
سیندرلّا دخترِ هفت‌ آسمون‌ !
سیندرلّا آخرین‌ رؤیای‌ من‌ !
سیندرلّا غنچه‌ی‌ تنهای‌ من‌ !

 

N نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:57 توسط فرزاد |

وصیت

وقتی‌ سنگین‌ بشه‌ خوابم‌ ، قدِ خاکای‌ یه‌ چاله‌ ،
وقتی‌ که‌ این‌ تن‌ِ مغرور ، تو یه‌ چاله‌ شُد مُچاله‌ ،
بگو چی‌ می‌مونه‌ از من‌ ، جُز ترانه‌های‌ کاری‌ ؟
غیرِ نقش‌ِ یه‌ تبسّم‌ ، تو یه‌ عکس‌ِ یادگاری‌ ؟
می‌دونم‌ دستای‌ خالیم‌ ، سقف‌ِ اَمن‌ِ تو نبودن‌ !
مهلتی‌ نبود برای‌ ، عاشقانه‌تر سرودن‌ !
توی‌ خون‌ْبارش‌ِ این‌ شب‌ ، فرصت‌ِ معجزه‌ کم‌ بود !
دستای‌ ترانه‌سازم‌ ، زیرِ ساطورِ ستم‌ بود !

من‌ بدهکارم‌ به‌ چشمات‌ ، بهترین‌ ترانه‌ها رُ !
شعرای‌ بدون‌ِ ترس‌ُ ! خوش‌ْطنین‌ترین‌ صدا رُ !
من‌ بدهکارم‌ به‌ دنیا ، واژه‌های‌ بی‌نقاب‌ُ !
منظره‌های‌ زلال‌ُ ! غزلای‌ بی‌حجاب‌ُ !

واسه‌ تو باقی‌ می‌ذارم‌ ، آرزوهای‌ قشنگ‌ُ !
آرزوی‌ یه‌ جهان‌ِ تازه‌ی‌ بدون‌ِ جنگ‌ُ !
آرزوی‌ اتّحادِ صدتا دست‌ِ بی‌صدا رُ !
آرزوی‌ انقراض‌ِ سلطه‌ی‌ مترسکا رُ !
واسه‌ تو باقی‌ می‌ذارم‌ ، کاغذای‌ خط‌ خطی‌ رُ !
زیرِ ضبدرای‌ قرمز ، واژه‌های‌ قیمتی‌ رُ !
با کتاب‌ْ شعری‌ که‌ برگش‌ تا همیشه‌ نمی‌پوسه‌ !
تا کتاب‌ُ دس‌ بگیری‌ ، یکی‌ دستات‌ُ می‌بوسه‌ !

من‌ بدهکارم‌ به‌ چشمات‌ ، بهترین‌ ترانه‌ها رُ !
شعرای‌ بدون‌ِ ترس‌ُ ! خوش‌ْطنین‌ترین‌ صدا رُ !
من‌ بدهکارم‌ به‌ دنیا ، واژه‌های‌ بی‌نقاب‌ُ !
منظره‌های‌ زلال‌ُ ، غزلای‌ بی‌حجاب‌ُ !

N نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:51 توسط فرزاد |

بانوی آسایش
با خود گلاویزم‌ ، با دشنه‌یی‌ در دست‌ !
یک‌ کوچه‌ی‌ تارم‌ ، از هر دو سو  بن‌بست‌ !
تنهاتر از آدم‌ ، در بستری‌ خالی‌ !
هر شب‌ هم‌ْآغوش‌ِ حوّای‌ پوشالی‌ !
در استخوان‌ تیری‌ ، از طعنه‌ی‌ یاران‌ !
سَروی‌ در انکاره‌ ، قوم‌ِ تبرداران‌ !

من‌ را تماشا کن‌ ، در اوج‌ فرسایش‌ !
با من‌ بیا تا عشق‌ ! بانوی‌ آسایش‌ !
تصویرِ صد خورشید در برکه‌یی‌ سنگی‌ !
شعری‌ محیا کن‌ ، در این‌ غزلمرگی‌ !

این‌ صورتک‌ها را ، از آینه‌ کم‌ کن‌ !
عهدِ نگاهت‌ را ، با بوسه‌ محکم‌ کن‌ !
من‌ را بسوزان‌ در ، آتشفشانی‌ سبز !
با من‌ صمیمی‌ شو ، تا خلوتی‌ بی‌مرز !
تو پیچک‌ِ نوری‌ ، پیچیده‌ بر دیوار !
فواره‌ی‌ بیدی‌ ، در حوض‌ِ شالیزار !

من‌ را تماشا کن‌ ، در اوج‌ فرسایش‌ !
با من‌ بیا تا عشق‌ ! بانوی‌ آسایش‌ !
تصویرِ صد خورشید در برکه‌یی‌ سنگی‌ !
شعری‌ محیا کن‌ ، در این‌ غزلمرگی‌ !

N نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:38 توسط فرزاد |

دنباله دار!

دنباله‌ی‌ گیست‌ مث‌ِ ستاره‌ی‌ دنباله‌دار !
نبودنت‌ زندان‌ِ قصر ! آغوش‌ِ تو جای‌ فرار !
هر ناخنت‌ ماه‌ِ هلال‌ ! به‌ سُرخی‌ِ پرچم‌ِ چین‌ !
بی‌تو مث‌ِ مترسکم‌ ، میون‌ِ یه‌ مزرعه‌ مین‌ !
گیسای‌ آوازم‌ سفید ! دستای‌ شعرم‌ سَردِ سَرد !
تو کوچه‌های‌ چشم‌ِ تو ، آوازه‌خونی‌ دوره‌گَرد !

وقتی‌ به‌ خواب‌ِ من‌ میای‌ ، آتیش‌ می‌گیره‌ بالِشَم‌ !
بذار تو ایستگاه‌ِ یه‌ خواب‌ ، چشم‌ انتظارِ تو بِشَم‌ !
مثل‌ همون‌ خونه‌به‌دوش‌ که‌ چشم‌ به‌ راه‌ِ ترنه‌ !
دیوونه‌ی‌ قدم‌ زدن‌ رو ریلای‌ راه‌آهنه‌ !

هم‌ْتن‌ شُدن‌ با تو دُرُست‌ ، مثل‌ِ یه‌ بازی‌ با جنون‌ !
جایی‌ که‌ این‌ دریا می‌شه‌ ، همبسترِ آتیش‌فشون‌ !
می‌سوزه‌ شب‌ ، وقتی‌ که‌ با هُرم‌ِ چشات‌ می‌شه‌ شَریک‌ !
دُرُس‌ مث‌ِ سیگار برگ‌ ، کنج‌ِ لبای‌ یه‌ چریک‌ !
با تو به‌ فکرِ شورش‌اَم‌ ! فکر عبور از شب‌ِ مرز !
فکرِ مُچاله‌ کردنه‌، هزارتا اسکناس‌ِ سبز !

وقتی‌ به‌ خواب‌ِ من‌ میای‌ ، آتیش‌ می‌گیره‌ بالِشَم‌ !
بذار تو ایستگاه‌ِ یه‌ خواب‌ ، چشم‌ انتظارِ تو بِشَم‌ !
مثل‌ همون‌ خونه‌به‌دوش‌ که‌ چشم‌ به‌ راه‌ِ ترنه‌ !
دیوونه‌ی‌ قدم‌ زدن‌ رو ریلای‌ راه‌آهنه‌ !

 

 

N نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:32 توسط فرزاد |

یاد من باش

وقتی شب از خونه رد شد
حکم خنده تا ابد شد
وقتی گل صدتا سبد شد........... یادمن باش
وقتی غم خونه نشین شد
وقتی سایه نقطه چین شد
روزگار بهتر از این شد........... یاد من باش
هرجا راه بسته دیدی
آینه ی شکسته دیدی
یا یه مرد خسته دیدی........... یاد من باش
سر پیج هر ترانه
پشت هر حرف و ترانه
تاهمیشه عاشقانه............. یادمن باش
جای من رو خالی کن
اگه خورشید در اومد
اگه جادوی سیاهی بی اثر شد
جای من رو خالی کن
اگه غصه سر اومد
اگه قاصدک دوباره.............خوش خبر شد

ياد من باش

 



N نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:28 توسط فرزاد |

آلبوم

به آلبوم شبي تا سحر نظر كردم

به ياد عمر گذشته، شبي سحر كردم

به يادبود عزيزان دمي به سر بردم

شبي دومرتبه با عمر رفته سر كردم

 

مناظري زحيات گذشته را ديدم

بديدم آنهمه و ديده پر گهر كردم

به كوه و باغ و درودشت و بوستان رفتم

سفر به قريه پاريز و بوم و بر كردم

 

قدم به دوره ي طفلي نهادم و از شوق

دوباره ديدني از مادر و پدر كردم

معلمان و مديران و دوستداران را

بنظم مرتبه يك صفحه مستقر كردم

 

بيادم آمد شب هاي امتحان كه به جهد

به شوق درس و هنر ترك خواب و خور كردم

در امتحان گذراندم بهار عمر و خزان

به سخره گفت چرا كار بي ثمر كردم

 

به سوي سامان رفتند ديگران چو آب

منم كه در ته جو ريگ سان مقر كردم

زعكس او كه به جانم فكند آتش و رفت

به بوسه اي دهن تلخ،پرشكر كردم

 

به يادم آمد آنشب كه پيش او در باغ

نياز بردم و از بخت،شكوه سر كردم

به پاي او سر تسليم و بندگي سودم

به عشق او به ديار وفا سفر كردم

 

به گريه راز دل خود به او چنان گفتم

كه گرد نرگس او را زاشك تر كردم

نظر به ماه فلك بستم و زروزن عشق

به تابناكي آينده ام نظر كردم

 

قرار آتيه با تار زلف او بستم

به مهر بوسه اش امضاي معتبر كردم

بشوخي آن سر گيسو گرفتم و گفتم

كه روز خويش از اين شب سياهتر كردم

 

هنوزم آنهمه ي خاطرات در ياد است

خواطري كه در آن عمر را هدر كردم

ولي طراوت عكس گذشته ام مي گفت

به هر حساب در اين ماجرا ضرر كردم

 

به هر دري كه شدم بي نتيجه برگشتم

دري گشوده نشد خويش دربه در كردم

سياهه ايست زعمر آلبوم و من هر سال

زعكس تازه چو عمرش سياهتر كردم

 

حيات ما همه غير از افسانه چيزي نيست

من اين افسانه در اين جزوه مختصر كردم

 

N نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 14:32 توسط فرزاد |

کاش تو جای من بودی!

كاش تو جاي من بودي!

كوله بارت را ببند،مي خواهم تو را به ديار غريب انتظارم ببرم آنجا كه فقط باران حكايت اشك هايم را مي داند آنجا كه فقط غروب شاهد دلتنگي ام بوده است.

كوله بارت را ببند!آماده شو!بايد با هم به جنگل دردهايم سفر كنيم آنجا كه باد پائيزي تن نازك آراي گل ياسمن را شكست،آنجا كه دلم را به جرم ديوانه شدن شلاق بي وفايي زدند.كوله بارت را ببند!آماده شو!دير مي شود!

مي خواهم با تو به جزيره ي غربتم سفر كنم آنجا كه صداي هيچ آشنايي در بي هياهوترين فريادم،شنيده نمي شود.

آنجا كه كسي به كلبه ي دلم حتي سر نمي زند.كوله بارت را ببند آماده شو دير مي شود!

كاش من جاي تو بودم...!نه!كاش تو جاي من بودي!شايد معناي لطيف انتظار را مي فهميدي.كاش تو جاي من بودي شايد هيچ وقت نمي رفتي و مرا تنها نمي گذاشتي!شايد مرا هرگز اسير زندان ارغواني انتظار نمي كردي.كاش تو جاي من بودي شايد در غوغاي نامهرباني ها مرا بي پناه نمي كردي.شايد عالم اشك هاي دلتنگي را ميهمان دل ديوانه ام نمي كردي.كاش تو جاي من بودي شايد باور مي كردي دل بريدن زتو آسان نيست.شايد باور مي كردي!

 

N نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:39 توسط فرزاد |

قرارمان یادت رفت!

من آمدم و تو باز،نيامدي.مدت هاست تنها سر قرار مي روم.حتي صداي گام هاي تو را نمي شنوم.يادت نيست قرار ما؟

غروب دلتنگي در كوچه ي رويا كنار پيچك هاي خيال و پشت پنجره دلواپسي بود.ساعت عشق،وقت ريزش باران.زير چتر بيقراري بود اما تو نيامدي.

ومن دوباره تنها با خاطرات آن روزها گريه كردم.قرارمان يادت رفت؟ من و تو عهد كرديم هيچ وقت فراموش نكنيم اما من امروز به عهدمان وفا كردم و تو بي وفا شدي.كبوتر منتظرم را با نامه اي به سوي تو مي فرستم.تا شايد بيايي.هنوز لادن هاي دلواپس قلبم باور نمي كنند كه قرارمان يادت رفته!

 

N نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:22 توسط فرزاد |

رنگ خزان

همچون مرغكي پرشكسته و زخمي در قفس روزگار اسيرم.

دلم پر از گلايه هاي ارغواني از اين روزگار پر درد است.

تو گفتي:مي خواهم دنيا بعد از من نباشد.ومن در جواب دل عاشقت عهد كردم،عهد كردم تنها نام تو زينت بخش قلبم باشد ولي روزها گذشت و امروز تنها ياد نگاه رويايي توست كه همسفر قدم هايم در جاده زندگي است.

وتنها رنگي كه زندگي ام را زيبا كرده است رنگ خزان است و من تنها به اميد ديدارت با جفاي روزگار ساخته ام.

 

N نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:9 توسط فرزاد |

گریز و درد

رفتم،مرا ببخش و مگو وفا نداشت

راهي به جز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بي اميد

در وادي گناه و جنونم كشانده بود

 

رفتم،كه داغ بوسه ي حسرت تو را

با اشك هاي ديده زلب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو،مگو،كه چرا رفت،ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشي و ظلمت،چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

 

رفتم،كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم

در لابلاي دامن شبرنگ زندگي

رفتم،كه در سياهي يك گور بي نشان

فارغ شوم از كشمكش و جنگ زندگي

 

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده هاي وحشي طوفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

 

اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله ي آتش زمن مگير

مي خواستم شعله شوم سركشي كنم

مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

 

روحي مشوشم كه شبي بي خبر زخويش

در دامن سكوت به تلخي گريستم

نالان زكرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

 

N نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 16:11 توسط فرزاد |

وعده دیدار

وقت خداحافظي بود.

پرنده اولي نگاهي به پرنده دومي كرد.اشك در چشم هايش حلقه زده بود.نگاهش يك دنيا حرف داشت.

پرنده دومي گفت:ناراحت نباش سال ديگر اولين روز بهار دوباره همديگر را مي بينيم.

پرنده اول گفت:كجا؟

پرنده دوم نگاهي كرد به اطراف.جز درخت زير پايش هيچ نبود و در آن دورها،روستايي كوچك به چشم مي آمد.

گفت:سال ديگر،اولين روز بهار،پاي همين درخت صنوبر.

پرنده اول گفت:قبول.

وقت رفتن بود.دو پرنده از هم جدا شدند.يكي به شرق پريد يكي به غرب.

تابستان آمد.

پائيز شد.

زمستان

وبهار

پرنده اول آمد.از دور چشم انداز روستا را ديد،اما از درخت صنوبر خبري نبود.كمي آن سوتر،كمي اين طرف تر،همه جا.هيچ نشانه اي نبود.جاي صنوبر يك لوله بود،روي سرش يك تابلو:محل احداث مجتمع مسكوني صنوبر!

بيايد از الان به فكر بهار سال ديگه باشيم تا بدقول نشيم پيش هم!

 

N نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:36 توسط فرزاد |

دختر بنفشه

دخترك زيبا بود و بنفشه نام داشت.دختري بود شورانگيز،يكپارچه آفت و دلربا و همين موجود جوانان و زيباپسندان را به سوي خود مي كشيد.

سال هايي كه در قالب انساني بود كه نغمه هاي دوستي و زمزمه هاي محبت جوانان را باور نكرد.

بار اندوه،بار رنج ها و ناكامي هابر روح و قلبش سنگيني مي كرد.دست تمنا به سوي خدا بلند كرد و از خدا خواست كه جنسيت او را تغيير دهد. باقي ماجرا را از زبان خودش بشنويد :

آنقدر در اين باره زاري كردم و گريستم تا روزي احساس كردم كه به گلي خجول و بنفش تغيير ماهيت داده ام اما نام بنفشه بر من مانده بود،حال اينهمه نگاهم من،من گلي حساس و خجولم،تاب نگاه هاي شرربار و گيرنده را ندارم.

ما مخلوق لطف و محبت خداوند هستيم،نه تنها ما بلكه كوچكترين ذرات متشكله جهان،جاذب و مجذوب يكديگرند.

با آنكه ابهامي در دوستي و عشق وجود دارد و امروز اين غريزه را هر كس به نوعي تعبير و تفسير مي كند،بايد بگويم كه عشق و دوستي جز انعكاس اميال و عواطف ها مفهوم ديگري ندارد،دوست داشتن و محبوب واقع شدن،در نفس خود نوعي از خوشبختي هااست.

بنابراين:هركس و هرچيز بيشتر محبوب است او خوشبخت تر و آن با ارزشتر است.

اما نصيحتي دارم كه برايت مي گويم،هميشه يكه شناس و با عاطفه باش.

شعله ي دوستي و محبت مانند آفتابي تابان هميشه نقاط تاريك قلب را روشنائي مي بخشد.

عمر و جمال خود را در راه هوس هاي خام و زودگذر بر باد مده،آنوقت احساس خواهي كرد كه چقدر خوشبخت و سعادتمندي.

براي همين خاصيت وجود است كه از خدا خواستم،مرا بصورت گل درآورد،تا همه دوستم داشته باشند.

حالا من گل هستم و با اين دوستيها انس و الفت دارم،ولي تو موجودي هستي كه بايد قلب و زندگي ات را براي يك نفر خواسته باشي.

حال كه مرا شناختي و بر اسرار زندگي ام وقوف يافتي مرا ببو،عاشقان كم رو و خجالتي مرا با حيا خويش هديه مي كنند و من هم پيك دوستي آن ها مي شوم. من بنفشه هستم و راز عشق تو را براي او كه دوستش مي داري فاش مي كنم.

من روزي دختري بودم حالا شدم گل دوستي!

 

 

N نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:18 توسط فرزاد |

بهونه
توگفتی...

سلام!بهانه ی دلتنگی من!

تو در زمستان قسم خوردی همیشه با من بمانی.

تو گفتی:قسمت دروغه مثل بهونه.

تو گفتی عاشق تر از من وجود نداره.

تو گفتی پائیز بودنش پر از سواله

تو گفتی دیوونه دل نداره

تو گفتی فریاد من صدا نداره

تو گفتی گل های ناز پونه از عشقمون میدونه

تو گفتی عشق ما غروب نداره

تو گفتی درد عشق دوا نداره

چرا تو اون شب برفی گفتی دارم میرم بی بهونه؟

اما یادت نره:

یه دیوونه همیشه منتظرت میمونه.

N نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 19:3 توسط فرزاد |

کوچه
شعر من کوچه ی پیچاپیچی است

کوچه باغیست که تنها یک شب

تو از این کوچه گذشتی آرام

تو از این کوچه گذشتی مغرور

سال ها می گذرد

سال ها در پس کوچه

             نگاه دیوار

دیده بس رهگذران را مغرور

دیده پس رهگذران را پر شور

لیک ای رهگذر یک شبه ی کوچه ی من

جای پای تو در این کوچه

                        به جا مانده هنوز...

N نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 18:48 توسط فرزاد |

دیگه خسته شدم خسته ی خسته!
چقدر سخت است که انسان به گلی علاقمند باشد و او در جای دیگری به سر برد و از حال دلش خبر نداشته باشد.

کاش می توانستم برایت از رنج و اندوهم حرف بزنم.

کاش الان کنارم بودی و می توانستم عقده های رنج و دوری را از دلم بگشایم.

ای کاش قلبم بال و زبانی داشت نزد تو می آمد و می گفت:چقدر دوستت دارم و از دوریت رنج می برم.همیشه به گوشه ای می خزم و با یاد تو خوشحالم.

هر جا که نگاه می کنم تصویر تو را می بینم و هر شی را لمس می کنم احساس می کنم دست های لطیفت را در دست گرفته ام.

بهار که گذشت تابستان هم از ما فراری بود ساعات وصال که از دستمان رفت دیگر کمتر نصیبمان خواهد شد.

طبیعت بی رحم نخواهد گذاشت که همدیگر را دوست بداریم و عمری را در کنار هم باشیم.

اما گذشته ها گذشت

دوباره بیا!

بیا که بهارهای زندگی را مجددا با هم به پایان برسانیم.

 

 

N نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:19 توسط فرزاد |

مداد سیاه
ورق ورق تموم میشه

دفتر مشق سرنوشت

ولی مداد سیاه من

هرچی دلش می خواست نوشت!

این همه مشق خط خطی

به ما میدن برای چی؟

هیچ کی نمونده تو کلاس

درسمو پس بدم به کی؟

اسممو با خط درشت

نوشته تو ردیف بد

خط کش درد رو دست من

کی گفت امید؟کی حرف میزد؟

مشق سیاه مشق سپید

جمله به آخر نرسید؟

کلاغه به خونش می رسه

مشق ما آخر نرسید؟

مشق هوا مشق زمین

مشق دروغ و شرم و کین

ورق باید سیاه بشه!

مشق بنویس فقط همین!

رج زدنای مشق شب

همه یه روز تموم میشن

ورق سفید مداد سیاه

به پای هم حروم میشن

مشق سیاه سرنوشت

سهم من و توست همیشه

پاک کن عشق تو دستمون

مشقا ولی پاک نمیشه!!

N نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:10 توسط فرزاد |

وداع
می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل افسرده و دیوانه ی خویش

 

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا زتو دورش سازم

زتو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

N نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 11:39 توسط فرزاد |

درد دل با گلم!

اي گل هاي فروردين،دوست دارم با من سخن بگوئيد،برايم از سرگذشت بوته هاي گلي تعريف كنيد كه از كودكي آن ها را ديده ام و بوئيده ام،ولي اكنون اثري از شاخ و برگ هاي سبز و گل هاي ارغواني آن ها نيست.

بگوئيد دست زمان شاخ و برگ ها ي زرد و پژمرده ي آنان را كجا كشانيد؟

چرا طبيعت لطف كرد،آن ها را مظهر زيبائي و عشق ساخت و چرا بي رحمانه نابودشان كرد؟

به من بگوئيد از برگ هاي خشك شده و شاخه هاي شكسته آن ها چه آشيان هاي عشق و دلدادگي برافراشته شد؟

كدام پرنده برگها و شاخه هاي خزان زده ي آن ها را ربود و براي عشقش لانه اي ساخت؟

اي گل ها چرا خاموشيد؟ ما همه در يك ماه متولد شده ايم من غصه دارم!هم درد من باشيد.با من اشك بريزيد!

چرا لال و گنگ در جاي خود خشك شده ايد،شما هم دير يا زود چنين سرنوشتي خواهيد داشت،كمابيش بگوئيد آن بوته گلي كه دوستش داشتم چه شد؟

چرا سبز شد و به دنيا آمد كه مهرش را به قلبم راه دهم و چرا بايد از دوريش در آتش حسرت بسوزم؟

اي گل هاي فروردين،برايم از بوته ي گلي حكايت كنيد كه گل هايش سرخ و ريز است،در اطراف پنجره ها مي پيچد،برروي ديوارها مي تند و شاخه هاي نازك و سبزش جلوه ي شاعرانه اي به خانه مي بخشد.

اري از ان ها بگوئيد،من آنگونه گل بوته ها را زياد ديده ام،هنگامي كه هوا كم كم تاريك مي گردد،روز خرم زندگي آن ها شروع مي شود،شاخه هاي خود را به دست نسيم سپرده و ذرات هوا را از عطر روح بخش خويش اشباع مي سازند.

آري،شما شاهديد،شما مي دانيد كه قلبي لرزان و آشفته مانند كبوتري بال و پر سوخته،شب هاي بسيار در كنار شما مي تپيده.

ميدانم شما هم سرگذشتي غم انگيز داريد،پس چرا چيزي نمي گوئيد؟

بلي دريغ مكنيد،بگوئيد!بگذاريد من هم در سوز و گدازها،خوشي ها و مسرت هاي شما شريك شوم،غم هاي شما نيز چاشني پرشوري براي دل و روحم خواهد بود.

من از سرگذشت هاي حزن انگيز خوشم مي آيد، مثل اين است كه گلم را با آب اشك و غم سرشته اند،لذت را در اندوه و خوشبختي را در بدبختي ميدانم،پس چرا مي ترسيد،واهمه داريد و كلمه اي از زبانتان شنيده نمي شود؟

به خدا مي ترسيد،هر چند ميدانم كه بهتر از ما پي به سعادت و خوشبختي برده ايد،اما دوست دارم تعريف كنيد كه چه به سرتان آمده و از آن هايي كه روزگاران دراز،در زير سايه هاي فرح بخش شما،مشغول راز و نياز بوده اند چه به خاطر داريد؟

آخ!چقدر خونسرد و بي رحم هستي،چرا به زبان نمي آئي؟چرا مطلبي نمي گوئي؟

نو گل بهاريم،اي مظهر لطف و زيبائي،برايم از گل سفيد و روشني حكايت كن كه بيشتر در باغچه ها مي رويد.

 

N نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:17 توسط فرزاد |

بیا از پرنده ها یاد بگیریم!

ديگه دوست ندارم شعر بنويسم.دستم به قافيه نمي ياد،سرسوزن ذوقم پرپر شده،تازه تازه دارم مي فهمم يه چيزايي تو دنيا خيلي قشنگه،اما...اما اصلا خوب نيست!مثل شعر!مثل عشق!

مثل صداقت!آره مثل صداقت

راستي به درد ما آدما نمي خوره.صداقت آدمارو دروغگو ميكنه.ميدوني حق با همه هست به جز اين دل دربه در من.

جواب هر سپيدي سياهه،جاي بارونا تو چاهه،حرف زدن گناهه!

آخه اينا چيه باز من دارم ميگم؟من نميخوام شعر بگم!من نميخوام شاعر باشم!من نميخوام راستگو باشم!

بابا صدام در اومده يكي بياد كمكم.چقدر داد بزنم؟

آهاي...آهاي شاملو!بيا ببين اين پريا چشون شده؟

آهاي...آهاي سهراب!

زندگي رسم خوشايندي نيست!

زندگي اجبار است لاجرم بايد زيست!

حالم اين روزا اصلا خوب نيست.از خودمم بريدم.شعرام بارونيه،اشكام قافيه داره!

كاش ميشد اين حرفارو به خودت مي زدم.كاش اين روزا كنارم بودي،كاش ميشد بازم بهت راست بگم.

برگرد...داره دير ميشه زود برگرد!برگرد مثل هميشه هركاري دلت ميخواد بكن!فقط باش كنار من،مثل اون قديما.مثل روزايي كه همه چي خوب بود.بذار تو شركت وقتي يكي بهم ميگه:...گله زنگ زده!اشك تو چشام جمع نشه.بذار وقتي يكي سراغتو مي گيره،يكي حالتو ميپرسه از خودم خجالت نكشم!پس تو كي ميخواي اينارو بخوني؟زود باش داره دير ميشه!

مامان اين روزا خيلي اذيت ميشه،بابا از دستم عصبانيه،آيدا همش داره به كارام توجه ميكنه.ميخوام جمع كنم برم.برم پيش ديوونه ها!برم يه جايي كه كسي به گريه هام نخنده.

آره دوست ندارم شعر بنويسم.ديگه نميخوام راست بگم.فقط دوست دارم گريه كنم.دوست دارم تا هميشه زنده بمونم و گريه كنم.خم به ابروت نيارمثل هميشه.هر كاري دوست داري بكن.ديگه دارم ميرم...دير شده بايد برم!

 

 

دو پرنده،دوتاعاشق

اون ور دشت شقايق

مي پريدن از سر عشق

روي ابرا با پر عشق

ولي از بدي تقدير

شد حديث سينه و تير

يكي شون افتاد توي دام

اون يكي خسته و ناكام

سر توي پراي اون برد

واسه ي اون خون دل خورد

لباي بستشو واكرد

جفت زخميشو صدا كرد

تو اسيري،من اسيرم

بي تو از غصه مي ميرم

شوق پرواز كه يه خوابه

حالا دنيامون طنابه

مي مونم اينجا مي ميرم

از پيشت هيچ جا نمي رم

 

اون يكي تو دام اسيره

اين يكي داره مي ميره

پاي اون زخمي تقدير

اين شده از زندگي سير

مرغ عاشق،موند و جون داد

عشق پاكشو نشون داد

آره عشق دامي قشنگه

دل من براش چه تنگه

 

 

 

 

N نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 9:25 توسط فرزاد |

آواز یک جهنمی و چاقوی تو
آبش نداده

بال هایش را زیر پا گذاشت

و سرش را در جوی گرفت.

چاقو را

از لای دندان هایش در آورد و

آواز را

     برید!

با فریاد فواره وار اناری

رهایش کرد!

در آن حالت

پسرک مرگ را می رقصید.

 

 

 

N نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:39 توسط فرزاد |

عشق راهی به رهایی

قلب انسان همچون آلت موسيقي است،موسيقي بالقوه عظيمي درآن آرميده است.

انسان عاري از عشق هيچ گاه نخواهد دانست كه چه موسيقي شكوهمندي درون قلبش جاي داشته است.فقط از طريق عشق است كه اين موسيقي زنده مي شود،بيدار مي شود،متجلي و ملموس مي شود.

 

 

اگر ما توانايي عاشقي را داشته باشيم،توانايي اين را هم خواهيم داشت كه از عشق و محبت ديگران برخوردار شويم.اين مساله فقط به زمان احتياج دارد،تا دوباره اميد به قلبمان بازگردد.

 

 

ذهن قادر است به احساسات و آرزوها برود،اما قادر نيست به دنبال عشق برود.عشق بايد به سراغ ذهن بيايد و هنگامي كه عشق باشد،هيچ تقسيم بندي به عنوان عشق جسماني و عشق معنوي وجود نخواهد داشت.فقط عشق در ميان خواهد بود و شكوه عشق نيز در همين است.

 

N نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:14 توسط فرزاد |

بلا نسبت شما ما آدمیم!؟!
در کنار هم ولی دور از همیم

آه با هم واقعا نا محرمیم

آنقدر بی اعتمادی بین ماست

چون غزال از سایه ی هم می رمیم

لاف عشق و مهربانی می زنیم

در خیال خام خود چون شبنمیم

با شما حرف دلم را می زنم

ما فقط در سست عهدی محکمیم

        واقعا با اینهمه ما آدمیم؟

 

N نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 9:24 توسط فرزاد |

گناه

گنه کردم گناهی پر ز لذت

در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی

که داغ و کینه جوی و آهنین بود

 

N نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:40 توسط فرزاد |

بوسه

لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد

افسانه های شوق تو را گفت با نگاه

پیچید همچو شاخة پیچک به پیکرت

آن بازوان سوخته در باغ ِ زرد ماه

 

N نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:37 توسط فرزاد |

...

در لا به لای گردن و موهایم

گردش کند نسیم نفس هایش

نوشد، بنوشدم که بپیوندم

با رود ِ تلخ خویش به دریایش
 

وحشی و داغ و پرعطش و سوزان

چون شعله های سرکش بازیگر

در گیردم، به همهمه درگیرد

خاکسترم بماند در بستر

 

N نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 13:35 توسط فرزاد |

نمی توانم عاشق نباشم

تو می خواهی از من که عاشق نباشم

برای خودم یک شقایق نباشم

تو می خواهی از من که تا زنده هستم

کسی مثل عذرا و وامق نباشم

مگر می شود با تو باشم ولیکن

همان کوره ی داغ سابق نباشم

مگر می شود با فریبایی تو

اسیر و اجیر خلایق نباشم

ترک می خورد ذهن آیینه پوشم

اگر با غمت صاف و صادق نباشم

مرا غرق دریای طوفانی ات کن

که بازیچه ی موج و قایق نباشم

نباشم زمانی که مانند ساحل

به دریای لطف تو لایق نباشم

چه خاکی به سر می کند لحضه هایم

که مدیون دیگر دقایق نباشم

چرا با حضور تو بیگانه باشم

چرا آشنا با حقایق نباشم

برای خودم یک بغل لاله هستم

دلیلی ندارد که عاشق نباشم

 

N نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 19:23 توسط فرزاد |

بالای صفحه .:|:. پست الکترونیک .:|:. آرشیو

© Copyright 2005, All Rights Reserved TAVOOSBLOG
www.agna.blogfa.com www.agna.blogfa.com
Got my cursor from 123mycodes.com
Myspace Layouts