|
دلم این روزا بارون میخواد از همونایی که دوتایی زیرش... |
یه کوچه باغی در نظر بگیر پر از برگهایه زرد و خشک ، که داری توش قدم میزنی...
حالا داره بارون میاد ... چتر هم نداری...
وقتی رویه برگها راه میری چلپ چلپ صدا میدن...
و قطره های بارون صورتت رو ازیک سال غبار پاک میکنن...
من به این میگم ، اوج ِ لذت ...
از دوستی رسید :
باران باشد ، تو باشی ، یک خیابان ِ بی انتها باشد ... به دنیا می گویم :
خدا حافظ !
N
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:57 توسط فرزاد |
|
گل داوودی |
باید که کسی دشمن جانت شده باشد تا حسرت او ورد زبانت شده باشد
می ترسم از آن روز که داوودی این باغ قربان مزامیر دهانت شده باشد
کولی چه کنم آینه را روزی اگر دل آواره ی ابروی کمانت شده باشد
دلتنگ کدامین شب شومند شهیدان شاید به گل سرخ اهانت شده باشد
آن شب که تو پر می زنی و از تب پرواز یک زخم همه نام و نشانت شده باشد
می فهمم از این هلهله ی دور که باید در خانه کسی دل نگرانت شده باشد
حیرانم از آن ماهی سیراب که هر روز لب تشنه یک لقمه نانت شده باشد
از سفره بی روزی ساحل نکشد پا دریا که نمک گیر لبانت شده باشد
N
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 19:53 توسط فرزاد |
|
چه دردی دارد امشب مادر شعر ... که تا دنیا بیاید دختر شعر... چه دردی؛ آه و اشک و درد و فریاد چه می آید خدایا بر سر شعر؟!! زبانم لال شاید ... های بس کن خدایا دور کن از من شر شعر. چه پر بودند آن شب دستهایم چه خالی بود آن شب بستر شعر هوای گرم آغوشش رساندم به عمق کوچه های باور شعر *** غزل می خواهم امشب دخترم را کمک کن بانوی بارآور شعر هزاران شب از این قانون گذشته است که می خوابیم با هم در بر شعر خدایا! می شود امشب نمیرد؟!! خدایا می شود بر دفتر شعر ... «غزل» با من بماند پا بگیرد به دستش وا شود بال و پر شعر؟ *** دوباره جیغ و اشک و درد و فریاد تکان و گریه و چشم تر شعر... به دنیا آمدی شعرم ولی آه چه دردی دارد امشب مادر شعر؟!!!
N
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:1 توسط فرزاد |
|
تو بیخود و بی جهت مسلمان شده بودی! |
اي دختر هندو که مسلمان شده بودي از قامت زرتشت پشيمان شده بودي برگ از سرو دامان درختان تو مي ريخت در سال زمين، فصل زمستان شده بودي زرتشت مرا در خم گيسوت شکستي آن شب- شب معراج - که شيطان شده بودي در مريم چشمان تو انجيل ورق خورد مانند خدا تازه و عريان شده بودي من آمدم از آنطرف جاده ترديد با ديدن من سخت هراسان شده بودي گفتم که خداوند تو را بوسه فرستاد با ديدن من سخت هراسان شده بودي پيغمبر چشم تو شدم حضرت حوا آن روز که هندوي گريزان شده بودي در هند نگاه تو پناهنده ی عشق اي کاش مسلمانٍ مسلمان شده بودي
N
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:32 توسط فرزاد |
|
جان من را هــم ببر ٬ حتمـاً بدردت میخورد نازکی ٬ سیمین بدن ٬ آهن بدردت میخورد چــشمـهـایم را بـیــا بـردار هـــردو مـــال تـو در بـلای آسـمـان جـوشـن بـدردت میـخـورد نــازنـیــنـــا ٬ یـاد مــن را ذره ای همراه دار در سفــر یـک دانـــه سوزن بـدردت میــخـورد در خیــــالـت ذره ای از خــاطـــــراتـم جـای ده گــاه گــاهی دانــه ای ارزن بــدردت میــخـورد
N
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:26 توسط فرزاد |
|
قبلا در مورد این موضوع پست داشتیم |
هميشه عصر کنار درخت بيد بلند
N
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:21 توسط فرزاد |
|
تقدیم به زیباترین بهار زندگیم |
سخت است از چشمان من چیزی بفهمی
N
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 12:8 توسط فرزاد |
|
خواهش میکنم به عنوان یک زن غیور ایرانی واکنشی نشون بدید |
روزی بنام فاجعه ـ روزی بنام زن زندانیان چادرو - آقا نزن نزن در سطل آشغال جسد های بی حجاب هرشب غذای گربه دوقوطی خوراک زن اینجا هزاروسیصدو کالسکه - عهد بوق زن های عصر ویدئو نقاب می زنن روزی بنام فاجعه اصلا دروغ نیست خفاش ها برای چه انکار می کنن سنگی درون مشت فشردند واسه چی زن ها به سنگسار شدن عادتی شدن سرها بریده ـ داشت زنی جار ـ می برند ! بی جرم و بی - صدای مرا دار می زنن ! اینجا هنوز بوی ابو جهل می دهد اینجا هنوز بوی زنا می دهد دهن زن های شهر من همگی زخم خورده اند شهر شما چطور به زنها نمی زنن
N
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 13:12 توسط فرزاد |
|
خواب دیدم ... |
خواب دیدم سوخت در آتش تمام پیکرم دخترانی هرزه رقصیدند بر خاکسترم باد آمد دختران هرزه از من رد شدند آمد، آمد، سبز شد، رویید شکل دیگرم شکل دیگر من نبود اما خودم بودم هنوز با همان دنیا که می چرخید هی دور سرم آتش آمد باد آمدآب آمد، همچنان من قفس بودم اسیران قفس بال و پرم چشم وا کردم و دیگر من نبودم سنگ بود سنگ بی شکلی که می گریید بر او مادرم
N
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 13:8 توسط فرزاد |
|
با نهایت تاسف باید بگم...! |
عصر بخیر جمعه های مخدوش! عصر بخیر جمعه های مخدوش! عصر بخیر جمعه های مخدوش! عصر بخیر جمعه های مخدوش!
N
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 13:5 توسط فرزاد |
|
بهانه ی شعر های من |
اصلا شما بهانه ی اين شعر می شويد؟ مضمون عاشقانه ی اين شعر می شويد؟ خانم شما که پاکتريد از فرشته ها از آسمان روانه ی اين شعر می شويد؟ از واژه ها برای شما حجله ساختم حالا عروس خانه ی اين شعر می شويد؟ هر چند پير و تلخ و عبوس است-عاشق است! خندانترين جوانه ی اين شعر می شويد .... در آخرين ترانه ی يک قو ی سر به زير دريای بيکرانه ی اين شعر می شويد؟؟
N
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 13:1 توسط فرزاد |
|
بعد از سلام عرض کنم خدمت شما ما نيز آدميم بلا نسبت شما بانوي من زياد مزاحم نمي شوم يک عمر داده است دلم زحمت شما باور کنيد باز همين چند لحظه پيش با عشق باز بود سر صحبت شما بانو هنوز هم که هنوز است به دلم سر مي زند زني به قد و قامت شما اين خانه بي تو بوي بد مرگ مي دهد با هيچ چيز پر نشده غيبت شما انگار قرن هاست که کوچيده اي و ما بر دوش مي کشيم غم غربت شما ما درد خويش را به خدا هم نگفته ايم تا نشکنيم پيش کسي حرمت شما * من بيش از اين مزاحم وقتت نمي شوم بانو خدا زياد کند عزت شما!
N
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:1 توسط فرزاد |
|
داري مرور ميكني آنزن را،آن زن و عطر پيرهنش راهم حل ميكني درآبي چشمانت كمكم لباسهاي تنش راهم موگير بازميشودو موهاش روي اجاق چشم تو ميريزد زن گرم ميشود و شما كمكم حسميكنيد سوختنش راهم آتش گرفته دامن زن، انگار روي مس گداخته ميرقصد آنقدر داغ ميشوداين كوره تا ذوب ميكند بدنش راهم مانند جيوه ميشود اندامش دستان تو پيالهي لرزانياست بدنيست احتمال دهيد اين بار از توي ظرف ريختنش را هم از كوهپايه آمده پايين تا مثل نسيم همسفرت باشد آنقدر پابهپات ميآيد تا از ياد ميبرد وطنش راهم * زن بياجازه آمدهبود از كوه ،زن بياجازه عاشق مردي بود آن شب به كوه بازنياوردند مردان روستا كفنش را هم آن رقص ايلياتي كوليوار ...آن دستمالهاي رها در باد... ييلاق خالياست و ايل از ياد بردهاست عطر پيرهنش را هم
N
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:55 توسط فرزاد |
|