|
در قلب سردم جا ندارد! |
يك جمله مي گويم كه استثنا ندارد ديگر كسي در قلب سردم جا ندارد بعد از رسيدن عاقبت فهميد مجنون آنچه كه او ميخواسته ليلا ندارد لا لا بخوان اي كودك قلبم ، لالالا آنچه كه ميخواهي از اين دنيا ندارد آرام مي پوسم در اين غربت وليكن اينهابراي قلب تو معنا ندارد گفتي كه شايد باز فردا ،آه آقا! اين روزهاي شب زده فردا ندارد اين شعر من را گفت، نه من شعر را،چون دنيام تركيبي است از «من» با «ندارد».
N
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:38 توسط فرزاد |
|
لحظه ی دیدار |
يك ربع ديگر،پشت پرچين،لحظه ي ديدار كفش سفيد راحتي،پيراهن گلدار شايد بيايد از همين ور، باهمان لبخند شايد كه من دستي بلرزانم براين گيتار من ياسها را مي شناسم،هيچ ياسي نيست كاين گونه عطرش را بپاشد بر تن ديوار با گيسوانش،خواب خيس ابرها در دشت يا نه،غباري زرد در آغوش گندمزار او با صداي كفش هايش پشت آلاچيق مي آيد و پر مي كشند آن دسته هاي سار من با همين گيتار ،مثل كوليان دشت بسيار نام عطريش را خوانده ام،بسيار شبهاي موج ياس ها در غرفه هاي خواب شبهاي چشم باغ ها در خواب و من بيدار دلتنگ،پشت شاخه هاي بيد،چون مجنون سرمست،درپس كوچه هاي عشق،چون عطّار چون قطره اشكي تا شوم بر گردنش آويز چون لكه ابري تا شوم بر شانه اش آوار يك ربع ديگر،در ميان جاده،سرخ و سبز رقص گل پيراهنش در لحظه ي ديدار
N
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:34 توسط فرزاد |
|
شنیدید میگن علف باید به دهن بزی شیرین باشه؟! |
ماه اگـر در شبکلاه زر زری زیبـاتر است مـاه عالمتاب من در روسری زیبـاتر است گـر چه زیبا می زند پیدا شدن بر مـوی او گـم شدن در آن شب نیلوفری زیبـا تر است عـشــق را در گـنـــجه ً سبز قـدیـمی دیده ام چشـمش از نار و ترنج کودری زیباتر است "همـدلــی از همـزبانی خوشتر" اما اینکه تو با زبـان از همدلان دل می بری زیباتر است مــادرم می گفت دختـــر هـای باغ لشــکری مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است سینـه ریز ســکه کوب دختــرانش در غروب از قـران آفتــاب و مـشـــتری زیبــاتر اسـت من به او می گفتم اما - خوب یا بد- گـل پری گل پری از هر چـه حوری وپری زیباتر است بلــولای دخــتران مثل گــل بــــر روســریش از سـکوت این شب کــاکـل زری زیباتر است او که من می خواهمش گلخنده های شرقی اش توی بــاغ رنگ رنگ روســری زیبــاتر است
N
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:50 توسط فرزاد |
|
بهترین گناه من |
سیب ها گناه آدمند ،تو گناه من سرخ گونه های توست بهترین گواه من گرچه باورت نمی شود ولی حقیقتی است : مرگ اشتباه زندگی است، اشتباه من من حساب سال وماه را.....نه گم نکرده ام وعده ی من و تو روز مرگ بود ماه من! من اسیر خویشم این گناه بودن من است ور نه تو کجا و گریه های گاه گاه من نیستی و بی تو تهمتی به نام عقل چون گلوله ای نشسته بر شقیقه گاه من من نگفته ام شبیه آخرین نگاه تو تو نگفته ای شبیه اولین گناه من پشت میله های حبس مانده ای و بر تنت جامه ای است رنگ شعر های راه راه من شمع نیستی ولی به شوق چشم های تو می پرند بال های خسته گرد آه من کاشکی بیاید او که رنگ خنده های توست تا که وا شود سپیده در شب سیاه من سیب ها شکوفه می دهند اگر چه دیر سرخ گونه های توست نازنین، گواه من
N
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:46 توسط فرزاد |
|
کولی نمی فهمید! |
فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید: مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید
N
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:28 توسط فرزاد |
|
چرا پرندمو کشتی ؟ |
تو در معادله هاي چهار مجهولي
N
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:9 توسط فرزاد |
|
دقیقه های لعنتی |
چقدر خسته ام از این دقیقه های پاپتی از امتداد خسته ی کلاف بی عدالتی بهار می شود و ما دوباره سبز می شویم تمام می شود تمام فصل بی عدالتی چقدر سر سپرده ی دروغ دلقکان شدن چقدر خام عشوه ی عروسکان ساعتی همیشه صفر سهم ما و بیست سهم دیگران به جرم دست و پا زدن در این کلاس لعنتی کلاغ پر، پرنده پر، فرشته پر، ستاره پر از این زمین یخ زده، از این هوای لعنتی
N
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:1 توسط فرزاد |
|
تکرار قافیه ها |
اينک دوباره قافيه تکرار مي شود يوسف دوباره بر سر بازار مي شود بار دگر قبيله ء ناموسيان عشق در چار سوق حادثه يلغار مي شود اينک دوباره سرو سر افراز سرکشي از مرز هاي فاجعه اخطار مي شود بار دگر پرستوي برگشته آشيان آواره از شقاوت آوار مي شود اينک بلوغ پنجره تاراج دست باد اينک دوباره روزنه ديوار مي شود بار دگر چکامه ء ذهن کبود من از واژه هاي سوخته پر بار مي شود
N
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:57 توسط فرزاد |
|
دل تنگ بارانم ولی... |
دستم نه، اما دلم به هنگام نوشتن ِ نام ِ تو مي لرزد! وقتي به عكس ِ سياه و سفيد اين قاب ِ طاقچه نشين نگاه مي كنم، پرده ي لرزاني از باران و نمك چهره ي تو را هاشور مي زند! هم خانه ها مي پرسند: اين عكس كوچك ِ كدام كبوتر است، كه در بام تمام ترانه هاي تو رد ِ پاي پريدنش پيداست؟ من نگاهشان مي كنم، لبخند مي زنم و مي بارم! آيا به يادت مانده آنچه خاك ِ پُشت ِ پاي تو را در درگاه ِ بازنگشتن گِل كرد، آب ِ سرد ِ كاسه ي سفال بود، يا شورآبه ي گرم ِ نگاهي نگران؟ پاسخ ِ اين سؤال ِ ساده، بعد از عبور ِ اين همه حادثه در ياد مانده است؟ دلم تنگه خیلی دلم هوای یه بارون و داره
N
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:5 توسط فرزاد |
|
آتش بارانی! |
باراني ام , باراني ام , باراني از آتش
يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش . اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر سوزان و من محبوس در زنداني از آتش . اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد با واژه اي ممنوع ، با انساني از آتش . بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش . تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش . كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش . اين روزها محكوم ِ اعدامم به جرم عشق در انتظارم بشنوم ، فرماني از آتش
N
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:48 توسط فرزاد |
|
فال روز |
دادگرا فلک تو را جرعه کش پیاله باد دشمن دل سیاه تو غرقه بخون چولاله باد ذروه کاخ رفعتت راست ز فرط ارتفاع رهروان وهم را راه هزار ساله باد زلف سیاه پر چمت چشم و چراغ عالم است جان زنسیم دولتش درشکن گلاله باد ای مه برج معدلت مقصد کل زآدمی باده صاف و دائمت در قدح و پیاله باد چون به هوای قامتت زهره شود ترانه ساز حاسدت ازسماع آن همدم آه و ناله باد نه طبق سپهروآن قرصه سیم و زر که هست از لب خوان حشمتت سهلترین نواله باد دختر فکر بکر من همدم صحبت تو شد مهر چنین عروس را هم بگفت حواله باد مقصد من در این غزل حجت بندگی بود لطف عبید پرورت شاهد این قباله باد حافظ اگر بوصل تو شاد نشد زهر غمی در غم هجر روی تو مونس غم چو لاله باد (خوب دوستان نیتش پیش خودم بمونه فقط نظرات شما پیش خودتون نمونه ها )
N
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 21:49 توسط فرزاد |
|
يه چيزي كه هيچ ربطي به اين وبلاگ نداره ولي خوبه يه نيگا بهش بندازيد |
N
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 17:38 توسط فرزاد |
|
دست چکیده های سحرگاه همین امشب |
چه شبهایی که با رویا تک و تنها به بالین شب و غم ها فرو رفتم به جنگ شهوت و دیوانه گی هایم به جنگ آبرو رفتم.چه شبهایی که با یک بوسه ی غمگین زیک طرح خیال انگیز به خواب آرزو رفتم.چه شب هایی تک و تنها به یک دیوار جانفرسا به مرز گفتگو رفتم.
نمیدانی نمیفهمی چه احساسی در این شب های بی فردا نشسته در تب چشمان بیمارم تو ای آسان دشوارم.
تمام خستگی های پسین ایام عمرم را به گوش بالش سردم دمادم زمزمه کردم که شاید خواب تو یک لحظه آرامم کند اما تو در خواب عمیقی غوطه ور بودی.در این شبهای خون آلود به دنبال سحر بودی.تو حق داری که نشناسی غم چشمان جادو را.غریق و موج و پارو را!
ولی من یک شب راحت به بالینی نساییدم. نشد یک شب به خوابی خوش ببینم خواب امیدم. که من هر شب به جای من به جای تو به صحرای غم و فقدان همانند تبی شیرین صمیمانه بلرزیدم.
نمیدانی!نمیفهمی که این دل ناگرانی هایم همه طعم خزان داردولی تو در بهاری های بالشتت به زحمت غوطه میخوردی.
N
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 13:22 توسط فرزاد |
|
تقديم به گل مريمم |
باغبان من باش
چه نرم و لطيف ميرويد در جهان انديشه ام تنپوش آبي آرزوهايت! و چه بيقرارند در نوازش باد ،گيسوانت. گونه هايت ژرفاي آسماني است که بي هيچ ستاره تو را درخشيد. و چه زلال چشمه هايي که تو را جوشيد و پايدار ،زميني که از شهد لبانت نوشيد.
نرم و لطيف مي آيي سبز و خرامان و چه آهسته بر مي فرازي رويش قامت ام را بر جنگل سبز ديدگانت.
با غبان من باش! من آن نگاه سبز ياس سپيدم. رويشي بي دغدغه بر سنگ بوته هاي عقيق و گلوگاه فرياد يک غرور بر آواز هاي مغموم حنجره ات . بر آستان مخمل ديدگانت مرا فرياد کن و بر شمعداني گل هايت مرا برويان
N
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 20:21 توسط فرزاد |
|
رودخانه از من بوسه ميخواست! |
از روي دستخط قشنگش كه مانده بود ديشب به احتمال قوي شعر خوانده بود اسمش ... بود ولي موج انفجار پروانه هاي روسري اش را پرانده بود پرتاب ناگهاني خون روي صورتش
چندين گل شقايق كوچك نشانده بود
چيزي براي ثبت جنايت نمانده بود
گفتند: او نيمة شب با دوچرخه اش
خود را به كوچه ي گل مريم رسانده بود
مي خواست اعتراف بزرگي كند ولي
او ماشه را دو ثانيه قبلش چكانده بود
N
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 20:13 توسط فرزاد |
|
اعتراف براي تو |
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو گفتم که یک غزل بنویسم برای تو احساس می کنم که کمی پیرتر شدم احساس می کنم که شدم مبتلای تو برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو دل می دهم دوباره به طعم صدای تو از قول من بگو به دلت نرم تر شود بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو! دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد : یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
N
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 20:3 توسط فرزاد |
|
وقتي رفتي همه دنيا رو سرم... |
بار ِ دلــتـنگـیـت ُ بستی ، دیگه وقت رفتنه
داری میری و فقط خاطره هات سهم منه
دلم از حادثه خونه ، چشام از خاطره خیس
دوس داری برو ولی نامه برامون بنویس *
به تو می رسم اگه موج ِ مسافر بذاره اگه دلبستگیــا لحظــه ی آخـــر بذاره
به تو می رسم به تو پولک نقره کوب ماه !
به تو می رسم به تو طلای این شب سیاه !
به تو می رسم به چشم ِ انتظاری که داری
به تو می رسم به آغوش ِ بهاری که داری
به تو که آینه ها محو تماشات می شدن
شبای تیره چراغونی ِ چشمات می شدن
* می تونی دل بـِکــنـــی تا ته ِ دنیا برسی
امروزُ رها کنی تا خود ِ فردا برسی
می تونی همسفر ِ خاطره های بد باشی
می تونی راه رسیدن به شبُ بلد باشی
می تونی تو چار دیوار ِ غربت ِ دنیا بری
می تونی هر جا بمونی ، می تونی هرجا بری
امّا هرگـــز نمی تونی غمُ تنها بذاری
تو مســــافری نمی شه غربتُ جا بذاری
خاطرت هرجا که باشی بازم اینجا می مونه
تا ابد غصه ی غربت ، تو دلت جا می مونه
N
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 19:53 توسط فرزاد |
|
فقط گاهي |
تماشايي ترين تصوير دنيا ميشوي گاهي
دلم ميپاشد از هم بس كه زيبا ميشوي گاهي
حضور گاه گاهت بازي خورشيد با ابر است
كه پنهان ميشوي گاهي و پيدا ميشوي گاهي
به ما تا مي رسي كج مي كنييكباره راهت را
زناچاريست گر هم صحبت ما ميشوي گاهي
دلت پاك است اما با تمام سادگي هايت
به قصد عشق آزاري معما ميشوي گاهي
تورا از سرخي سيب غزل هايم گريزي نيست
تو هم مانند حوا زود اغوا ميشوي گاهي
N
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 17:43 توسط فرزاد |
|
ديدار يك جهنمي با پارميدا |
در فراسوي حجم گسترده اي از آسمان جواني و چند صفحه قبل از وقوع بلندترين حادثه ي زندگي در دفتر خاطراتم قرار گرفتي.جايي آرام تر از قلبم در دورنماي يك دنياي شيشه اي در قلب آبنماي مزيني كه بعد ها با نام رويا يافتني تر است. واژه اي كه عشق نامندش در يك تراژدي تلخ و بي پايان در جماسه اي ميان اصالت و مذهب بر سر پاكي و شهوت به صدا در آمده.ودر گرمي طنين موسيقي كه در قلب اين بهشت گمشده جا گرفته به وضوح مي توان نمايش اسطوره ها را ديد. حيف كه چشمان بازديدكنندگان هنوز به دنبال پارميداست و غافل از آنكه بهشت در پيش روي آنها به نرمي مي رقصد.و دستان خورشيد است كه تلالو آفتاب را از افق به طراوت گيسوان اين دختر مشرقي هديه مي كند.اين شب مي تواند زيباترين شب قبيله ي ما باشد اگر توجه همه به پارميدا معطوف شود. كم كم خورشيد از ضيافت اين قوم خداحافظي مي كند و به آسمان بازمي گردد.آسمان كمي سرخ تر شده مانند گونه هاي اين دختركان دهاتي مشرقي ومانند لبخندي كه ياقوت گردنبند پارميدا به چشمان من مي نوازد. آرام به تك تك شبستان ها مي نگرم و طبق عادت ديرين به گوشه اي مي خزم و در كنار درختچه ي هميشگي ام مي نشينم و به پارميدا فكر ميكنم.به گمشده اي كه هر لحظه در كنار من است ولي هيچ كس قادر به نظاره اش نيست.مگر برفك روشن آسمان كه تازه به جمع مدعيون اضافه شده و بر سر پارميدا نقره افشاني مي كند. زيباترين حادثه در زير نور ماه جذرومد چشمان روشن پارميداست كه كم كم به سوي من مي آيد و طبق سنت هميشگي با شرم چشمانش مرا ميطلبد.اي كاش به اين قبيله تعلقي نداشتم تا براي هميشه دعوت اورا ميپذيرفتم
N
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 17:10 توسط فرزاد |
|
چند تا تيكه حرف براي معرفي |
من خود قابيلم پدرم آدم نيست غرقه در كودكيم خواهرم با من نيست مي نشينم بر خاك فرش نيست قبله اي روشن نيست مادرم در هوس سيب و هنوز سيب اقبال پدر روشن نيست سيب اقبال پدر دست برادر افتاد من هنوز غرقه ي در كودكيم مي نشينم بر خاك آب اينجا نيست آبي به روشني چشمه ي خيالستان قلبي اينجا نيست واگر هست هنوز مي تپد براي سيبي ناچيز سيب قرمز رنج است در ميان سبد آدميان من كه آدم نيستم اين همه سرخي بيجا از چيست؟ مي نشينم بر خاك خاك هم با من نيست من نخواستم سيب هم از دل باغچه ي كوچك خود مشتي خاك بر من ريزيد خاك پاك هستي عنصر پاك همه آدميان هديه ي خالق من از كجا آمده ام من به اين خاك غريب اولم يادم نيست مي نشينم بر خاك مي نويسم با اشك هيچ كس با من نيست زندگي لايق اين آدم نيست واگر هست هنوز مانده همچون غنچه اندر اين باغچه ي كوچك من مثل سيب قرمز كه خواهد روييد روزي كه قابيل هم دگر آدم نيست
N
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 16:47 توسط فرزاد |
|